تبليغاتX
پرگاس
درباره ی وبلاگ
آخرین نوشته های پرگاس
لوگوی پرگاس 1
کدهای شما
تغییر آدرس من
دوستای نازنینیم

این یه کوچ اجباریه! 

به دلیل عدم دسترسی و فیلتر بودن این آدرس برای خیلی از دوستان برای خوندن مطالب مجبور شدم به طور کامل به آدرس دیگه ای نقل مکان کنم .. جای جدید هم خوبه اما خاطراتی که اینجا باقی مونده برام خیلی عزیزن ... رد دوستی های خوب تو کامنتا و نوشته هایی که از ته دل براتون .. یا برای خودم نوشتم... چاره ای نیست و به هرحال لطف قوانینی عصر دیرینه سنگی یقه ی ما رو هم گرفت!

برای خوندن مطالب این وبلاگ از این به بعد لطف کنید و به پرگاس یک  تشریف بیارید.    امیدوارم اونجا تنهام نگذارید !

 

دوستتون دارم خداتا

0:57 | posted by: آیدا | Post Link|   
قصه ی تلخی که مکرر می شود...

دوستان  لطفا به احترام جنازه ی هویت انسان که بر فراز دستان حکومت نشینان در صحنه ی تاریخ سیاه ما می گردد یک دقیقه سکوت کنید!

ما در کجای جهان ایستاده ایم ؟ که در جبر جغرافیای این سرزمین نفرین شده ایستاده ایم و هست و نیست مان را با خود به سیاهچاله های تاریخ می برند؟ ما روایتگر تاریخ درد های زنانی هستیم که پیش از آنکه فعلی انجام داده باشند که مصداق جرمی باشد با حکم های بی توضیح و پاسخ راهی دخمه اوین می شوند؟ تاوان چه را می دهیم ؟ اندیشه؟ حرمت انسان؟ کرامت زن بودن؟ آگاهی؟ ....؟ حتی اگر در زمزه زنان ستاره دار(!؟) هم نباشیم دیگر آسایشی باقی نمانده ... حرمت ما را دیگر حتی در خیابانها پیش چشم عابرینی که بیش ازآنکه معترض باشند تماشاگرند  می شکنند. اتهام اینست:

 «اقدام عليه امنيت ملی»، «شرکت در تجمع غيرقانونی»، «تمرد از دستور پليس»، «تبليغ عليه نظام» و «برهم زدن امنيت عمومی»

لباسی بر قامت ملت دوخته اند ازجنس خاموشی که اگر فریادی باقی مانده باشد یا به ضرب تازیانه خاموش است یا به حکم اجبار در کنج سینه جاخوش می کند... تا کی بشکند این بغض ویرانگر و بنیاد بر اندازد ...   

در اين سراي بي كسي ، كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمي زند
يكي ز شب گرفتگان، چراغ برنمي كند
كسي به كوچه سار شب، در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذرگهيست پر ستم، كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر، كسي تبر نمي زند

از چه بگویم که شما خود ندانسته باشید و نشنیده باشید... تحفه ی  خبرهایی که هر روز تلخ تر از پیش مکرر می شوند؟ خبرهای شوم و شرم آوری که هر روز می شنویم و باز در میان ساکنان این سرزمین ویران انعکاسی جز سکوت ندارد... پی نوشت ها را بخوانید:

زینب پیغمبرزاده در بند عمومی زندان اوین

اعتراض فعالان سياسي ،اجتماعي و فرهنگي ايران به برخوردهاي دولت با مهاجران افغان

بيانيه هم انديشي زنان درباره برخوردهاي اخير راجع به پوشش زنان: چرا تقصير نابساماني هاي اجتماعي را به حساب حجاب زنان مي گذاريد؟

یازده کودک در بند تنبیهی زندان اوین ؟! /محبوبه حسین زاده

احضار مریم حسین خواه و فاطمه گوارایی به دادگاه انقلاب

شادي صدر از حسين شريعتمداري به دادسراي كاركنان دولت شكايت كرد

0:35 | posted by: آیدا | Post Link|   
بچه ی این زمونه ایم

Entry for April 15, 2007

از پيرامون صداهاي خوشايندي به گوش نمي رسه و اين شوخي تلخ تاريخ با ما كه در اين گوشه ازكره ي خاك زيست مي كنيم و بي آنكه بخواهيم تحت انقياد ارتجاع درآمديم... بچه ي اين زمونه هستيم ديگه .. از وقتي چشمامون شروع كرد به فضولي تو دنياي آدم بزرگا تنها چيزي كه ديديم محرومیت و جنگ بود .. شعر كودكانه مون شده بود شعراي آهنگران و ... هر ازگاهي صداي آژير قرمز تو ذهنمون ترس رو ميريخت به هست و نيستمون... از كودكي خيلي زخمها به روحمون نشست و ردش باقي موند اما بزرگ شديم.. پر از نا امني .. پر از ترس ... از آدما ترسيديم ... از دوستامون ترسيديم... از معلمامون ترسيديم... بيشتر كه فهميديم از زندگي ترسيديم... يهو هولمون داده بودن تو دنياي آدم بزرگا ..مدرسه مي رفتيم ترس از ناظم مدرسه و اخراج به خاطر جوراب سفيدي كه از زير كتوني بيرون زده بود! يا مقنعه اي كه كمي عقب رفته بود و چند تار مو از زيرش يواشكي از نگاه آفتاب لذت مي برد!‌ ياد چهار راههايي كه تو سر اين و اون مي ديديم ... ماشين زرد و سبز پاترول كميته با آدمای ریشوی ترسناکش ... از کنارمون که رد می شد به خودمون شک میکردیم که مبادا  خطایی مرتکب شدیم وحواسمون نیست... می ترسیدیم که تو یه کوچه ی خلوت با یه کسی که از جنس خودمون نبود حرف بزنیم .. آخه ممنوعه ترین ممنوعه ها کلمه منحوس (!) دوستت دارم بود!!!! اگه کمیته دختر و پسری رو در چنین شرایطی میگرفت حتما عقدشون می کرد.. ترس آبروریزی...جواب مامان و بابا رو چی میدادیم؟  غول کنکور روبرومون تمام زندگی رو تبدیل کرده بود به یه هراس نومیدوار از توان زندگی کردن در آینده!  دانشجو شده بوديم و داشتيم سري تو سرا در مياورديم... روزنامه هاي کاهی سياه و سفيد ...نه که اون وقتا جامعه مدنی نداشتیم که صبح امروز و اینا داشته باشه از ناچاری کیهان و يالثارات مي خونديم و باز مي ترسيديم... دفتر فرهنگ دانشگاه و هزار و یک جور نگرانی.. جستجوهای بی حاصل برای پول و شغل که یه لقمه نان از تهش شاید در بیاد و خرج دانشگاه توی شهر غریب رو تامین کنه ... سیاست مزخرف .. حزب توده .. مارکسیسم ... نهضت آزادی .. لیبرالیسم... مدرنیته و بهره مندی از کاپیتالیسم... فمینیسم... ایسم ... ایسم .. ایسم.. تو قوطیهای رنگ و وارنگ... با برچسب امنیت اجتماعی ...با شاخص امید به زندگی صفر درصد!‌ نشاط كه مسلمان نشنود كافر نبيند... كفر بود اگر...

امان از درد بودن .. انسان بودن .. درد  زن بودن ... زن بودن .. زن بودن ... هزار ویک جور بدبختی واسه شهریه ای که هر سه ماه یه بار تمام زندگیت رو مثل شب تیره و تار می کرد... تمام اینا رو گفتم که بگم ما از بچگی از هر طرف که رفتیم بی اونکه بخواهیم برچسب سیاسی بهمون خورده اونقدر که حتی نفس کشیدنمون هم رنگ و بوی سیاسی داره ... آگاهی از حقوق زنان سیاسی بودنه  ... کار اجتماعی کردن سیاسیه .. کار کودک کردن سیاسیه... صلح سیاسیه .. حقوق بشر سیاسیه... سیاسیه... درد اجتماع داشتن سیاسیه... نوشتن از هر نوع سیاسیه ...دیگه ادامه نمی دم! مي ترسم! چون خيلي سياسيه!

 یه شاعر لهستانی همه رو خیلی قشنگ تر از من گفته ...

ما بچه هاي اين زمونه ايم و روزگار روزگار سياسته!

همه كاراي روزانه!

کارای شبونه!

چه كار تو... چه كار من.

و چه كاراي شما كار سياسين..

بخواي نخواي ‍‍ژنات سابقه ي سياسي دارن

پوستت ته رنگ سياسي داره

مدل چشمات سياسين

هرچي بگي انعكاس سياسي داره

حتا سكوتت سياسي تعبير ميشه چه بخواي و چه نخواي..

حتي وقتي تو پارك راه مي ري

قدماي سياسي بر ميداري روي خاكي كه سياسيه

شعراي غير سياسي هم سياسين

اون بالا يه ماهي روشنه كه ديگه ماه نيس

بودن يا نبودن يه سواله ! ميدوني چه سوالي؟

يه سوال سياسي عزيزم

حالا لازم نيست آدم باشي تا اهميت سياسي داشته باشي

كافيه نفت باشي

علوفه باشي

يا زباله ي بازيافتي

حتي اين ميز مذاكره كه چند وقته سر شكلش دعواس سياسيه

پشت ميز چه جور ميزي بايد در مورد مرگ آدما گپ زد؟

ميز گرد يا مربع؟

تو مين هير و وير

آدما گم  و گور ميشن

حيوونا مي ميرن

خونه ها مي سوزن

زمينا خشك ميشن

درس مثل زموناي قديم

كه كم تر سياسي بودن!‌

*****************************  ویسواواشیمبورسکا

پی نوشت ها:

  • دوستای گلم چند روزی بود که وبلاگم هک شده بود! گرچه من با آدرس جدیدی از همون ساعات اولیه هک شروع کردم و یه پست جدید تو پرگاس یک گذاشتم اما اینجا برام یه حال و هوای دیگه ای داره .. مثل دفتر خاطرات تلخ و شیرینی که تمام لحظه های خوبت رو با تمام همراهی ها و همدلی ها ثبت کرده.. از فیلتر شدنش ناراحت بودم اما ازهک شدنش عصبانی! به هر حال خوشحالم که دوباره از این پنجره می تونم حرف بزنم...

Entry for April 30, 2007

طرح پوستر همایش شبکه دوستداران کودک در مشهد

(پنجم تا هفتم اردی بهشت ۸۶ )

کودکان را برای چه دورنمایی آماده می کنیم؟

 

 

 

 

14:39 | posted by: آیدا | Post Link|   
آرزوهایم...

بازي بازي منم بازي!

 

وبلاگ ميرزا بنويس رو باز كردم كه تراوشات ذهن هميشه فعالش رو بخونم چشمم خورد به يك بازي جديد  شبيه يلدا بازي واينبار با آرزوي آدما و ظاهرا  دوست عزيزمون  از من تحت عنوان آيداي هميشه (به حق)معترض براي ادامه ي بازي دعوت كردند! به ياد دارم تو بهاريه ي امسال كلي آرزوهامو رديف كرده بودم كه يكي يكي  به بهار خانوم بگم اما انگار بهارخانوم با گوش شنوا نيومده بود! اين ميرزا بنويس عزيز باز ما رو  ياد نداشته هامون انداخت!‌ در چشم به هم زدني يك خروار آرزو هجوم آورد به ذهن خسته ام كه هيچكدوم حاضر به ترك صحنه نبودند و نه حتا به شماره اي قانع...   آرزوهاي  محال كه مسير رسيدن به همه اونها پرپيچ و خم و پر از تابلوهاي ممنوع و قدغن بودند! گفتند 5 آرزو اما من مي خوام اين سنت  بازي با عدد 5 رو هم بشكنم ! آرزوهاي هر كسي به اندازه ي عمق ديدشه ... ولي وقتي اول هر آرزويي يه ايكاش ساده مي نشينه و تصويرش رو به شكل يه روياي محال تو عمق ذهنت ثبت ميكنه چه فرقي داره 5 تا آرزو باشه يا 1000 تا؟

 

براي  يگانه  پسرم  آرزو مي كنم وقتي بزرگ ميشه بتونه راحت تو همين خاك  وطن نفس بكشه و دغدغه ي نان و حسرت  آزادي و ...  فرصت تجربه ي يگانه ي زندگيش رو نسوزونه و آرزوهاش مثل آرزوهاي مادرش  با كاشكي و اما توأم نباشه !

آرزو ميكنم سلامتي به زندگي پدر ومادر خوبم برگرده و صورتشون دوباره قاب دوست داشتني  لبخندي باشه از اعماق دل هاشون.

آرزو ميكنم يه روزي رو ببينيم كه ديگه ساده ترين خواسته هامون آرزوهاي محال نباشن... دوستي ها دوباره رنگ عاطفه بگيرن و دورنگي و دروغ تو چهره ي كسي پشت نقاب لبخند قايم نشه!  آرزو مي كنم همه مون  ياد بگيريم بيشتر از اين ها حريم همديگه رو رعايت كنيم و روي خط هاي قرمز رابطه پا نگذاريم!

آرزو مي كنم  روزي بياد كه چشم انداز كوچه ها و خيابونامون به جاي انعكاس تصوير كودكان در به در و آزار‌ديده‌ي كار و خيابون  پربشه از صداي خنده هاي شادمانه‌ي بچه ها! كه نسل آينده مثل نسل ما بي رويا و پر از آرزوهاي محال نباشه و

آرزو مي كنم وطنم آزاد بشه و همه ما يه روز بيدار بشيم و ببينيم اين سالهاي تلخ و شوم و سياهي كه بر نسل جزغاله شده ي ما گذشته يه كابوس بوده كه تموم شده . دوره ي استبداد سر اومده و هركسي با هر عقيده اي مي تونه تو فضاي ايران تنفس كنه!

آرزو مي كنم  مغناطيس حجم تيره اي كه از دل سياهي انتهاي ويراني هر لحظه صدام مي كنه دست از سر دلم برداره(!) سخت شد نه؟ خوب ساده ميگم: يه روز بي دغدغه و يه شب خواب راحت! كاش روزي بياد كه زندگي كردن با موجودي كه خودم به دنيا آوردمش روياي محال نباشه... روزي باشه كه ديگر از زخم زن بودن اشك به چشمم نياد و براي گرفتن ساده ترين حقوقم مجبور نباشم با تمام دنيا بجنگم!

 آرزو مي كنم  حتا واسه  يه بارم كه شده برگردم به كودكي بي دغدغه! البته چون ميدونم اين يكي محاله حداقل واسه تجربه ي مرگ آرزو دارم زير بارون آروم و راحت  بميرم پيش از اينكه بشكنم...

 

فكر كنم اگه ازآروزهاي مشترك فاكتور بگيريم ميشه 5 تا!

 

 به خود نگير اگر مي گويم :
بر اين كره تيره بخت
يا وحوش بود و انسان نبود

يا انسان بود و آواز آدمي قدغن !

 

خوب آخر رسم اينه كه دوستان رو دعوت كنيم به اعتراف! گندمك، مهديه، بيژن، مريم ، پويان ، علی  مزدك   آقاي غير منتظر ،  آقارضاي يك كلمه ،  علي تدين ، مهديه كرجي   نگاهي نو و بقيه دوستاي خوبي كه آرزوهاي منو خوندند!

 

 پ . ن: (دوم اردی بهشت)

 خیلی ها مون از جمله خودم با پدیده ی نادر اختلال عجیب و غریب در سیستم فیلترینگ مخابرات مواجه شدیم . همون جمله ی منحوس "مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد"  در این مورد آقای دکتر خدابخش متخصص در امراض وبلاگی یه نسخه پیچیده که در بسیاری موارد به بهبود مرض منتهی شده . با اجازه از ایشون دستور نسخه رو درج می کنم که همه دوستان مبتلا استفاده کنند.  

 ایمیل:  filter@dci.ir

شماره تماس:  

 88031509 -88031530- ۰۲۱

 

پ.ن۲

 من با شور و شوقي وصف ناشدني عازم سفر هستم .يه سفر هيجان انگيز به اميد ساختن دنيايي بهتر براي همه كودكان سرزمينم! به احتمال قوي چند روز آينده در شرايطي نيستم كه به اينترنت دسترسي داشته باشم . دلم براتون تنگ ميشه اما اميدوارم با دست پر برگردم.  شعار من و همراهانم در اين سفر

كودكان را باور كنيم  

كودكانه بهار را باور كنيم

بهار كودكان را بارور كنيم

0:45 | posted by: آیدا | Post Link|   
سیوند آبگیری شد!

         29 فروردين، روز جهاني بناهاي تاريخي

       فردا برای نجات یادگارهای تاریخی این مرز و بوم بسیار دیر است

        نقشه هوايي منطقه سد سيوند

 

سیوند آبگیری خواهد شد و من همچون همیشه محکم در مقابل مردم می ایستم!

  نه دولت به حامیان میراث‌ فرهنگی 

 

تجمع اعتراض آمیز دانشجویان و دوستداران فرهنگ و تمدن ایران:

روز شنبه ، 1/2/1386 ساعت 10 صبح برابر سازمان میراث فرهنگی

 کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگاد

12:56 | posted by: آیدا | Post Link|
و اینک آزادی!

 

 

چونان یکی پرنده

و اینک نغمه ی خوش رهایی... 

محبوبه و ناهید از زندان اوین به زندان خیابان های ایران باز گشتند

nm1.jpg

 

15:56 | posted by: آیدا | Post Link|
فصل مهرورزی
                                                      poster.jpg

آخرين خبر از درفشاني هاي وزير اطلاعات دولت مهرورز به نقل از روزنامه اعتماد اين بوده كه حركت هاي اجتماعي زنان را به نوعي توطئه جديد دشمن براي بر اندازي نرم قلمداد كرده اند. خوب مگرقرار است از تريبون تك صدايي كه تنها به انتشار گفته هاي حاكميت مي پردازد انتظاري بيش از اين داشته باشيم؟ عاليجنابان محترم سرشان كه گرم مي شود با تقليد از همان كليشه ي معروف زنان را نيمي از پيكره ي اجتماع بر مي شمارند و برايش روزهاي گراميداشت برگزار ميكنند. اما همين نيمه ي محترم تا جايي محترم خواهد بود كه دم بر نياورد و در مقابل تبعيض هايي كه در هر موقعيت زماني و مكاني روح و جانش را مي آزارد به سكوت چندين هزار ساله ي خود ادامه دهد.

اين نيمه ي محترم اگر بخواهد به قوانين نابرابري كه بنا بر سنت و عرف آزادي وي را به مخاطره مي اندازد و حتي راه نفس را بر او مي بندد اعتراض كند، با برچسب هاي گوناگوني اعم ازسياسي بودن و "اقدام عليه (نمي دانم كدام) امنيت ملي" مواجه مي شود و بايد هندوانه هايي كه يك روز زير بغلش گذاشته اند را به زمين گذاشته و راهي آن سوي ميله هاي سرد زندان شود و سرنوشت پرونده ي بلا تكليفي خود را را در راهروهاي دادگاه انقلاب و بازداشت گاه هاي قانوني و غير قانوني پي بگيرد. يكي نيست توضيح دهد كه ما كدامين امنيت ملي به مخاطره انداخته ايم؟ مخاطرات امنيتي و حياتي اين ملت در وراي اين ادعاهاست و درست در همان جايي است كه به عوض تامين نيازهاي حداقلي و معيشتي معلمان و كارگران بي تاب گشته از غم نان، به ظاهر براي تعويض و هسته اي كردن منابع انرژي(!)  كه سالهاست  به غارت رفته و مي رود، رو در روي جامعه ي بين المللي مي ايستند و تا سرحد افروختن شعله هاي ويرانگر جنگ پيش مي روند و خود را در مقابل مردم و جامعه ي جهاني نيز پاسخگو نمي دانند!  

خواست زنان براي تغيير قوانين تبعيض آميز خواست كساني نيست كه ازكره مريخ به خاك اين مملكت  پاي گذارده اند . خواست همان كساني است كه بار مصائب زادن پروردن و مراقبت كردن از آن نيمه ي ديگر  اجتماع را نيز در قالب هاي كليشه اي از پيش تعريف شده مادر و يا همسر ايثار كننده بر دوش و قلب خود يدك مي كشند و بدون امكان طرح ساده ترين حقوق خود به زيست آكنده از رنج در كشوري كه مفتخر است اولين اعلاميه حقوق بشر را به دنيا هديه كرده ، ‌ادامه مي دهند. نفس حاكميت از جاي گرمي بيرون مي آيد كه نه غم نان هست و نه تهديد هاي هر روزه در خيابان و خانه و محيط كار و درس. مگر نه آنكه توسعه جامعه در گرو بهبود وضعيت زنان و كودكان آنست؟ اما فعالين حركت اجتماعي زنان را به پياده سازي توطئه بيگانگان محكوم مي كنند، آگاهي بخشي به زنان را از مصاديق براندازي نرم قلمداد مي كنند و آنان را روانه بندهاي رنگارنگ زندان ميكنند، در حالي كه همين آقايان زماني ادعا داشتند كه با مطالبات مطرح شده در حركت هاي جنبش زنان از جمله كمپين يك ميليون امضا مشكلي ندارند .

 در حكومت شايسته سالار (!) اركان قدرت به دست كساني اداره مي شود كه بعضا حتي سواد آكادميك و تجربه ي  لازم را براي اداره آن ندارند اما جامعه شناسان وكلا و دانشجوياني از آن جنس ديگر كه كاش حتي دوم بود را به زندان مي اندازند. اگر به روند مناقشات اخير در اين حركت نگاه كنيم هيچگونه رفتار غير قانوني و غير مدني از سوي فعالين اين حيطه صورت نگرفته است اما روند سركوب به شكلي باورنكردني خشونت آميز تر شده است. به قول ژيلا بني يعقوب در جاييكه برخورد سيستم امنيتي با زنان هر روز راديكال تر مي شود حركت هاي زنان هر روز مسالمت آميز تر  و آرام تر ميشود! به حكم ارتكاب كدامين جرم ضرب و شتم زنان با شدت بيشتر و بيشرمانه در معابر عمومي ادامه مي يابد و با استناد به كدام قانون درخواست زنان براي باز كردن فضاي عمومي و شكستن سنت هاي ناعادلانه اي كه حتي راه نفس بر زنان مي بندد جرم تلقي ميشود؟ اگر تا پيش از اين احضار فعالين زنان به شيوه اي قانوني و  با صدور احكام مربوطه انجام ميشد حالا  اين احضار  ها شكلي غير قانوني از كتك زدن در خيابان تا تهديدهاي تلفني به خود گرفته است و شكايات مطروحه  از سوي اين زنان نيز در هيچ دادگاه داخلي مورد رسيدگي قرار نمي گيرد.

پرسش اين است كه اين رفتار ها و برخوردهاي خشونت بار  با زنان ايراني  تا كجا ادامه خواهد يافت و به كجا ختم خواهد شد؟  هدف سيستم حاكم از تشديد برخوردهاي خشونت بار چيست؟ به پستو راندن زناني كه خواست انساني خود را با اتكا به مسالمت آميزترين شيوه ها پي گرفته اند؟ آيا تكرار دستگيري هاي غير قانوني، كاستن از حساسيت موضوع را در پي نخواهد داشت؟ چنانچه بسياري از روشنفكران نيز حساسيت خود را نسبت به موضوع از دست داده اند و مي گويند اين گرفتن ها ديگر عادي شده است! با ما چه مي كنند آيا بعد از اينهمه مسالمت بايد به فعاليت زير زميني پناه ببريم و به توزيع شب نامه و بولتن و ... پناه ببريم.

اين برخورد ها درست از زماني شدت گرفته است كه جنبش گروه هاي نخبه با نفوذ در بطن مردم راه را براي گسترش و عمومي ساختن مطالبات زنان گشوده است. آيا آگاهي زناني كه از حقوق حداقلي و قانوني خود نيز اطلاعي ندارند مصداق جرم و اقدام عليه نظام و اشاعه اكاذيب است؟

كذب قانوني است كه بدون توجه به جهان رو به توسعه زنان را در پايين ترين حد ممكن شان يك انسان قرار مي دهد. جرم برخورد فيزيكي با يك حقوقدان يك شاعر  و يك جامعه شناس در پيش چشم رهگذران خيابان است. جرم ناديده گرفتن حقوق ساده موجودي به نام زن است كه سهم خود را از امنيت به اغما رفته مطالبه مي كند!

و ما همچنان دوره مي كنيم شب را و روز را .. هنوز را..

 

 

پ.ن :

علي رغم اينكه ناهيد كشاورز و محبوبه حسين زاده هنوز بلاتكليف و در بندند كار خود را با روايت قصه هايي از زندان زنان پي گرفته اند (ماشاله به اين انرژي و ثبات قدم!) از درون زندان امضا جمع كردن به فكر كدام زنداني در بندي ممكن است بيفتد اما واقعيت دارد!‌ روايت ناهيد و محبوبه  را از زندان زنان از اينجا بخوانيد.

نشست فعالين جنبش اجتماعي زنان به ميزباني كميسيون زنان دفتر تحكيم وحدت برگزار شد و اخبارآن را مي توانيد از اينجا بخوانيد. ديدن درياي صبور در آغوش شادي و ديدن محبوبه عباسقلي زاده كه به ميان دوستان بازگشته اند شاديبخش بود اما جاي خالي ناهيد كشاورز ومحبوبه حسين زاده در جمع دوستان بر قلبمان پنجه مي انداخت و بغض را به گلو و اشك را به ديده راهنمايي مي كرد!

بعد از چندين مرحله بازجويي پس دادن در اداره گزينش با درخواست تجديد نظر مي شود به نان خوردن ادامه داد! به شرط آنكه زبانت كوتاه باشد چادر سرت باشد و سرظهر نماز جماعتت ترك نشود. تعداد كلماتي كه به عربي با خدا سخن گفته اي هم هر چند وقت يكبار گزارش  شود!  امضا كن و نان بخور!

وبلاگ من وبرخي ازدوستان در روزهاي اخير در شهرستانهاي مختلف فيلتر شده بنا بر اين بايد كم كم به فكر اسباب كشي بود... در را كه ببندند از پنجره مي آييم و حرف مي زنيم تا زمانيكه صدايمان را با فشردن گلويمان ببرند! زبان پرگاس همچنان دراز خواهد بود!

15:59 | posted by: آیدا | Post Link|   
نحسي سيزده؟

فراخوان: 

ادوارنیوز: کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت با همکاری سازمان دانش آموختگان ایران نشستی با عنوان:«جنبش زنان؛تهدیدها،مقاومتها» برگزار می کند.
به گزارش خبرنگار ادوارنیوز این نشست در روز چهارشنبه 22 فروردین ماه در محل سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) و از ساعت 17( 5 عصر) برگزار خواهد شد.
در این نشست مهندس عباس عبدی با عنوان«نگاه جامعه شناختی به جنبش زنان،نقد گذشته و چشم انداز آینده» خانم شادی صدر با عنوان «پوشش زنان در جامعه و دانشگاه» به سخنرانی خواهند پرداخت. در ادامه این نشست خانمها پروین اردلان،نوشین احمدی خراسانی و ژیلا بنی یعقوب با عنوان«جنبش زنان؛تهدیدها و مقاومتها» به سخنرانی خواهند پرداخت و به مسائل مربوط به بازداشت 2 تن از فعالین جنبش زنان خانمها ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده اشاره خواهند کرد

**********************************************

از دو سه روز پیش هی می آیم و صفحه مدیریت را باز میکنم که پست جدید بگذارم... چشمم به عکس ها می افتد و نمی توانم !  دستم نمی رود انگار ... هنوز خبری برایم مهمتر نیست... احساساتی نشده ام اما این اتفاق برایم عادی نیست و نخواهد بود! آخرین اخبار را در این مورد در همین جا با افزودن پی نوشت و یا به روز کردن میز خبر وبلاگ پی می گیرم....

برایم اس ام اسی با رنگ و بوی زرشک آب دیده گندیده می آید: بیستم فروردین * روز فن آوری هسته ایت مبارک باشد! * نوشته ی خوب سارا لقمانی از نحسی سیزده پیش رویم است .. باید بخندم یا گریه کنم؟ بغض می آید و یاد روز ۸ مارس می افتم که در برنامه ی دفتر ادوار تحکیم وحدت به همین مناسبت دیدمش ... با همان شور و انرژی و استواری برای عقیده اش! تازه از زندان آزاد شده بودند ... باز امضا جمع می کرد! ناهید را می گویم... دانشجوی رشته ی دکترای جامعه شناسی دانشگاه سوربن فرانسه .. اینجا چه می کنی؟ زندان اوین ؟ سیزده به در نحس؟

باز با خودم تکرار می کنم «خودت بگو زنجیر اگر برای گسستن نبود پس این همه دستهای بسته را برای کدامین روز خسته آفریده اند؟»  و این همان دستهای بسته است  که برای روزهای خسته زنان وطنم  در کار است!  اینجا همه چیز اهمیت دارد غیر از هویت انسان ... آزادی انسان ... اندیشه ...برابری زن و مردو هر آنچه که قرار بوده حق مسلم ما باشد .. اما  ... راستی چند روز گذشته ؟ چند روز بر ما و چند روز بر آنان که در بندند؟

همه اینها نشانه است ... نشان از این که حرکت پرشور کمپین یک میلیون امضا موفق بوده است! موفقیتی که گزمگان را به هراس افکنده است ... جواب آگاهی دادن به زنان همین جامعه را با باتوم و بند ۲۰۹ و تحقیر در خیابان می دهند! ترسیده اند ... از حرکت زنان ایرانی ترسیده اند... از آگاهی زنان ایرانی ترسیده اند ! میان بغض چرا لبهایم با نوشتن این سطر می خندند؟

 

nahidkeshavarz.JPGvsdvvsd.JPG

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

«بس کن ما آزادیم، در به یاد آوردن خاموشی خانه ها آزادیم، در به یاد آوردن کلمات. اسامی، آدمیان، چه کسی گفته است از کنار کشیدن این همه پرده پشیمانیم.»

 

 

« وقتي تو مي گويي وطن»

 

وقتي تو مي گويي وطن من خاك بـر سر مي كنم

گويي شكست شيـر را از موش باور مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن يكباره خشكم مي زند

وان ديده ي مبهوت را با خون دل تر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن بـر خويش مي لرزد قلم

من نيز رقص مرگ را با او به دفتر مي كنم

بي كوروش و بي تهمتن با ما چه گويي از وطن

با تخت جمشيد كهن من عمر را سر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن بوي فلسطين مي دهي

من كي نژاد عشق با تازي برابر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن از چفيه ات خون مي چكد

من ياد قتل نفس با الله اكبر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن شهنامه پرپر مي شود

من گريه بر فردوسي آن پير دلاور مي كنم

بي نام زرتشت مهين ايران و ايراني مبين

من جان فداي كيش آن يكتا پيمبر مي كنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ايران مي دود

من آيه هاي عشق را مستـانه از بر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن خون است و خشم و خودكشي

من يادي از حمام خون در تل زعتر مي كنم

ايران تو يعني لباس تيره ي عباسيان

من رخت روشن بر تن گلگون كشور مي كنم

ايران تو با نام دين زن را به زندان مي كشد

من تاج را تقديم آن بانوي برتر مي كنم

ايران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من كيش مهر و عفو را تقديم داور مي كنم

تاريخ ايران تو را شمشير تازي مي سترد

من با عدالتخواهيم يادي ز حيدر مي كنم

ايران تو مي ترسد از بانگ نواي ناي و ني

من با سرود عاشقي آن را معطر مي كنم

وقتي تو مي گويي وطن يعني ديار يأس و غم

من كي گل «اميد» را نشكفته پرپر مي كنم؟

  

                                                                   سروده اي از: مصطفي بادكوبه اي (اميد)

                                                                       از وبلاگ ياردبستاني

 

 

پ.ن : 

2:49 | posted by: آیدا | Post Link|   
خبر دست اول !

 

آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد... يك نفر در آب دارد مي سپارد جان...

 

هيچوقت صداي تيك تاك ساعت رو به اين وضوح نشنيده بودم... تو مغزم صدا ميكنه ...از لحظه ي آخر حرف ميزنم ... از لحظه ي پرواز به سوي مرگ وقتي قراره مغزت از ارتفاع 100 متر بالاتر از سطح زندگي با كف آسفالت خيابون برخورد كنه ...

 

اينجا تهرانه... روز هشتم فروردين ساعت 1 بعد از ظهر ... تقاطع عباس آباد و وزرا ... و من يك ساعتي ميشه كه نتونستم چشم از پنجره ي روبروم بردارم! درست مقابل ساختمان محل كارم يه جرثقيل بلند هست كه يه مرد رفته اون بالا و دل دل مي كنه كه بپره وسط خيابون... ترافيك سنگینی عبور و مرور رو مختل کرده و همه نگاهها خيره شدن به اون بالا ... تلاش مأموراي آتش نشاني تا اين لحظه نتيجه اي نداشته و مرد اون بالا مدام پابه پا ميشه... يكي ميگه كاش من جرأت داشتم مي رفتم اون بالا ... چه حسي داره؟ بالا رفتنش دل و جرأت ميخواد ... درست لبه يك بلوك سيماني در اون ارتفاع... مرگ خاصي خواهد بود! اين غول هاي بتوني كه تو بيشتر خيابونهاي تهران نشو و نما مي كنن بدجوري آدمهاي خوشبخت اين شهر رو وسوسه مي كنن براي بالا رفتن و بعد پريدن و نقطه آخر خط.

 

 يكي از همكاراي مرد توي اتاق كارم با لبخندي ميگه نمياد پايين حتما از دست مادر خانومشه! يكي ديگه ميگه نه بابا دوربين مخفيه ... صداي ديگه اي ميگه اين اگه ميخواست خودش رو بندازه پايين تا حالا دل دل نمي كرد... جلب توجه ميكنه... نه انگار كسي هنوز اين موضوع رو جدي نگرفته! به يه شوخي شبيه تره  تا واقعيت! اما اين ارتفاع بايد كافي باشه تا يه آدم رو جدي بگيرن!

 

تمام اين ماجرا به يك خط كوتاه در رسانه ها ختم ميشه و سابقه اي در آرشيو خبراي حوادث! ‌يه آدمي بود كه مدت كوتاهي ذهن رهگذران رو مغشوش كرد و نظم عمومي رو به هم ريخت...

 

 

چند دقيقه بعد ...آخرش هم نپريد و ما رو جون به سر كرد!

خدا رو بايد شكر كرد يا نه؟... صد بار تصميم گرفتم يه گوشي دوربين دار بخرم و نشد! به خيابون نگاه مي كنم ... همه دوربين به دست دارن فيلم ميگيرن ‌ عجب سوژه ي داغي براي عيد ديدني پيداكردن كه وسط شكستن تخمه و تيكه پاره كردن تعارفاي عيد تعريف كنن!

 

پ.ن:

مرد بخت برگشته ظاهرا به محض اینکه پاش رسیده به زمین با باتوم مورد استقبال نیروی محترم انتظامی حاضر در صحنه قرار گرفته ! چند بار همکارم رو که از نزدیک شاهد جریان بوده قسم دادم ... اول فکر کردم شوخی میکنه ! اما بعد فهمیدم جدی جدیه... خوب اینجا ایرانه دیگه ...مملکت گل و بلبل! البته منتظر یک تیم حرفه ای روانشناس هم نبودم که آماده باش باشن و بخوان شب عیدی به یه آدم بحران زده کمک کنند .. اما استقبال اینجوری  از کسی که در چنین شرایطی زندگی میکنه هم جدا نوبره!

 

14:58 | posted by: آیدا | Post Link|   
سلام به بهار خانوم و خداحافظ زمستون

 یه دوست برام کامنت گذاشته که تو از این هفت حین حقوقی چی دیدی که از اون بالا برش نمیداری ...

اگه زن باشی و  هر لحظه ی زندگیت پر بشه از شنیدن صدای مرداني كه با تمامیت خواهی بی حد و حصر فرياد مي زنند همه جاي ايران سراي من است... و جایی برای تو در سرایی که شریک دردهای اونی باقی نمیگذارند... با این هفت حین که اسمش به ظاهر خوشایندو خوش لفظ نیست نه تنها کنار میای... بلکه اون رو به عنوان پست اولت برای شروع بهار انتخاب می کنی!!! شروع بهار شایدم شروع تلاشی دوباره برای رسیدن به چیزی که سالیان سال از تو و همجنسات دریغ شده... اما خوب انتظار به جایی نیست که در حالی که خیلی از مخاطب های این وبلاگ زنانه (بازهم به قول همون دوست) مرد ها هستند تک صدایی رو پیشه کنم ...

به یمن بارون زیبایی که امشب خیابون ها رو خیس کرده و پر از عطر و بوی بهار...این تصویر رو با بخش هایی از یک شعر زیبا از حمیدمصدق کامل میکنم   ...

 

 

 

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

...


ادامه مطلب
13:30 | posted by: آیدا | Post Link|   
بهاریه

  

گفتي بهار در راه است  و با ناز و كرشمه سوي ما مي آيد

گفتي بنگفتي كه غم فراق  و درد

سالي نوروز

بي چلچله

بي بنفشه مي آيد

بي جنبش سرد برگ نارنج بر آب

بي گردش مرغانه ي رنگين بر آينه

 سالي نوروز

بي‌گندم ِ سبز و سفره مي‌آيد،
بي‌پيغام ِ خموش ِ ماهي از تُنگ ِ بلور
بي‌رقص ِ عفيف ِ شعله در مردنگي...

 ...


ادامه مطلب
13:13 | posted by: آیدا | Post Link|   
براي خواهران صبور در بند

تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند
 تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
 دست در حسرت سنگ
 سنگ در آرزوی پرواز است

شايد خيلي از ما در اين چند روز امضاي خود را در پاي بيانيه هايي كه رنگ و بويي از برابري خواهي، نفي خشونت و تبعيض جنسيتي، سنگسار، جنگ و اعدام داشتند، گذاشتيم. اما اين روزها  نام دو تن  براي كساني كه دغدغه كار اجتماعي و برابري خواهي دارند يادآور سيطره ي سنگين بي عدالتي در سرزميني است كه هزاران سال پيش از اين، اولين صداي عدالت و صلح طلبي بشر را به گوش جهان رسوند... و حالا دو نفر از كساني كه صداي دردمندي هاي زنان ايران زمين بوده اند به جرم تكرار انديشه ي همان آرمان در بندند.

يادمان باشد آنجا كه دست قوانين ناعادلانه و زن ستيز كشور ما حق حيات و آزادي و آزادگي را از زن ايراني سلب كرده است همواره شادي و محبوبه مظلوميت و برابري خواهي زن ايراني را فريادي رسا بوده اند و هر جا كه حق زن تنها و دردمندي ضايع شد خواهرانه به ميدان آمدند و تمام درد را فرياد كشيدند.

 يادمان نرود كه اگرچه دلهاي ما از درد نابرابري و تبعيض به جرم زن بودن لبريز است، دلهاي آنان بيش از ما براي اين درد تپيده است و صداي همين تپش ها بود كه خصم را دست به كار به بند كشيدن آنان كرد... اگر چه زندان هرگز حصار انديشه هاي سبز عزيزان ما نيست بياييم يك بار ديگر بينديشيم كه چطور مي توانيم صداي رساي آزادي باشيم كه از دل زندان هنوز طنين انداز است...

ثابت كنيم كه موجي كه در اين روزها دامن كشان و بي واهمه تا ميدان بهارستان و دشنام و توهين و مشت و لگد گسترانيده شد به صخره هاي سكوت نخورده و از خروش نايستاده است! ثابت كنيم كه ما هنوز چشم به آينده دوخته ايم و پيام عدالت را پا به پاي بي تابي ها و دل‌دل هاي كودكانه ي  فرزندانشان زمزمه مي كنيم ... بهار در راه است ... بهاري كه نويد آزادي شادي و محبوبه را نداشته باشد سرآغاز زيبايي نخواهد بود بر جشن طبيعت. پس تا زمستان بار سفر نبسته و بهار از راه نرسيده و تا هنوز دير نشده فريادي كنيم به بلنداي غيرت و همت عزيزان در بندمان و آرزو كنيم كه آزاد شوند از چهار ديوار زندان... گرچه دنياي زن ايراني چيزي جز ديوار نيست...

امضا كنيد: 

اطلاعیه در محکومیت دستگیری دو تن از فعالان جنبش زنان

 

10:54 | posted by: آیدا | Post Link|   
هديه ي روز جهاني زن

حال همه ما خوب است اما شما باور نكنيد!

 

تجربه به ياد ماندني ديگري را پشت سر گذاشتيم. دردي كه در جانم پيچيده و هديه ي نيروي محترم انتظامي به مناسبت روز جهاني زن است تمركز را مي گيرد اما حيفم مي آيد كه ننويسم و دوستانم نخوانند كه چه گذشت و چه پيش آمد.  امروز مقابل مجلس در پيش چشم عابريني كه در حال خريد و رفت و آمد بودند و بسياري شايد اسمي از 8 مارس ويا جنبش زنان نشنيده بودند اعتراض آرام شركت كنندگان در تجمع روز جهاني زن با هديه ي مشت و لگد از سوي نيروهاي هميشه در صحنه ي نيروي انتظامي مواجه شد.  ساعت 2 نيروي انتظامي سعي داشت فرهنگياني را كه در مقابل مجلس تجمع آرام داشتند را با اين توجيه كه مطالبات شما سياسي نيست متفرق كند و محدوده ي مقابل مجلس را خلوت كند... مبادا خواب نمايندگاني كه با راي همين مردم به آن بناي رفيع راه يافته بودند پريشان گردد. فرهنگيان با وعده اينكه سه شنبه آينده به مطالباتشان رسيدگي خواهد شد صحنه را ترك گفتند و نوبت رسيد به كساني كه اندك اندك مي آمدند تا مناسبت روز جهاني زن را به مجلس نشينان و مردمي كه در گذر بودند ياد آوري كنند .و بسا حيرتا كه در اين مرز پرگهر مطالبات زنان براي دستيابي به برابري و رفع تبعيض هاي قانوني و مدني  از نگاه حاكميت مطالبات سياسي تلقي ميگردد... 

 

روایت  همراهان ما پویان  حمید  و  بیژن را از سبعیت در روز جهانی زن بخوانید.

 

 


ادامه مطلب
3:6 | posted by: آیدا | Post Link|   
کمپین برای رهایی فعالان جنبش زنان
 

این دادخواست فرستاده می شود به:
محمود هاشمي شاهرودي رييس قوه قضاييه
غلامعلي حداد عادل رييس مجلس شوراي اسلامي

 

متن دادخواست:
ما، امضا کنندگان زير، نگراني عميق خود را نسبت به آزار، پيگرد و بازداشت مدافعان حقوق زنان در ايران اعلام ميداريم. ما بويژه  از دستگيري 38 تن از فعالان زنان در روز 13 اسفند 1385 در تهران در خلال يک تجمع مسالمت اميز در مقابل دادگاه انقلاب اسلامي نگران و هراسانيم. علاوه بر آن خبر به کار گيري خشونتهاي بي سبب و غير موجه توسط پليس امنيت ملي عليه تجمع‌کنندگان که منجر به وارد آمدن آسيبهاي جسماني به آنان شده، موجب نگراني جدي است.
 
طبق ماده 27 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران اعلام مي‌دارد که " تشکيل اجتماعات و راه‏پيمايي‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است". اين زنان با تجمع مسالمت آميز خود در صدد اعلام همبستگي   با 5 تن از اعضاي ديگر جنبش زنان بودند که براي حضور در يک تجمع آرام در خرداد 85 محاکمه ميشدند.
 
ما خواستار امنيت، سلامت و آزادي بي قيد و شرط همه افراد دستگير شده، در تجمع مسالمت آميز در مقابل دادگاه انقلاب اسلامي در تاريخ 13 اسفند 1385در تهران ، از جمله افرادي که در ذيل اسمشان آورده شده ، هستيم.
 
محبوبه عباسقلي زاده- شادي صدر- آسيه اميني- نوشين احمدي خراساني- پروين اردلان- ناهيد کشاورز- محبوبه حسين زاده-  نيلوفر گلکار- پرستو دوکوهکي- مريم ميرزا- مريم حسين خواه- ناهيد جعفري- مينو مرتاضي- فاطمه گوارايي- شهلا انتصاري- سوسن طهماسبي- آزاده فرقاني- ژيلا بني يعقوب- ناهيد انتصاري- ساقي لقايي- ساغر لقايي- الناز انصاري- سارا ايمانيان- جلوه جواهري- زارا امجديان- زينب پيغمبرزاده - نسرين افضلي- مهناز محمدي- سميه فريد- فريده انتصاري- رضوان مقدم- سارا لقماني
 
 
10:2 | posted by: آیدا | Post Link|   
به یاد آنانی که امشب در بندند

ما چشم به آينده دوخته‌ايم

هنوز و هميشه نه مي گوييم به:

تبعيض قانوني، خشونت، كار كودكان، سنگسار ، آپارتايد جنسي، جنگ و زنداني كه حصار انديشه هاي سبز ما نخواهد بود!

آرمان ما دست نيافتني نيست:

برابري ، صلح ، آزادي، ...

وعده گاه ما هنوز:

درحوالي گفتن از عدالت و رهايي و برابري...

  اگرچه سخنران  شادي صدر نباشد!

خيلي ها امشب تو زندون هستند! ما صداي رساي آنان خواهيم بود براي انديشه ي برحق برابري... به ياد كودكاني كه امشب مادر براشون لالايي نخواند و به بستر نبردشون! به ياد چشمهاي نگران مادران و پدران دختراني كه امشب در بندند... پرشورتر از هميشه در برابر تندر مي ايستيم... اگر چه دلهامان پر از درد تبعيض و نابرابري و زنداني كه هرگز هرگز هرگزحصارانديشه هاي سبز آزادي و برابري نخواهد بود! ما چشم به آينده دوخته‌ايم. مي آييم و مي گوييم كه سنگسار و تبعيض و زندان و اعدام و خشونت و جنگ و نابرابري و آپارتايد جنسي و.... نمي خواهيم!

3:10 | posted by: آیدا | Post Link|   





جستجو
خبر ریسی
آرشیو مطالب قبلی
آرشیو موضوعی
وب سایت های برتر
دوستان
آمار وبلاگ
کمپین یک میلیون امضا